تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

خاك

باران

رويش سبز گياه

عطر عريان گلي پا در زآ

گردش صبر و نيازي پر شور

از تولد تا مرگ

بسته بر سوسن صبحم اميد

اين منم اي كه ترا باور نيست

رفته ايي گرچه دلم سوخته ايي با همه تن

من به ويراني خويش آبادم

بود خواهد آمد

همهء لحظه آن خاطره ها

روزگاران زيبا

سبز بر فرش زمين

زندگي با همه لحظه و تندرهايش

گرم در كار سحر ساختن است

سعيد 20 مرداد 85 ( از دفتر نهال )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

نازنينم

به كدامين ره از اين خانه نشينم تا تو

ديده بگشايي و اين پنجره را باز كني

عشق من در تب فردا نفس از جان بريد

امشبي را به كجا حيله برم صبح كني

به كدامين نظر از خاطر تو ماه برم برشب تا ر

تا طلوعي شود اين عشق كه خورشيد كني

نرگس خفته اين باغچه را

به كدامين نظر ياس برم شاد كني

بوسه ها يم همه از واژه و درياي كلام

تا تو بر من نظر اندازي و انديشه كني

هوسم نيست كه تن گيرم وآغوش بر آن

واژه خود مي بردت شور كه ارضا كني

فطرتي هست كه شمع سوزد و پروانه بر آن

چرخ گيرد همه هستي كه تو مفهوم كني

من به عرياني دل آيينه بر ماه برم

تا چو خورشيد شوي نور بر اين ماه كني

روي از هر چه نقابست دريدم او را

ديده بگشاي كه هر روز تجلي بكني

سعيد رحيم زاده 12 مرداد 85

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 9 | لینک  | 

لبريزم از سكوت

پا در خيال رود

در چشم چشمه ها

زهدان دره ها

سرشار از شكوه

بر شانه هاي كوه

پر واژه از خيال

شب با زبان لال

بر باله هاي ابر

بغض نهيب نور

آيد زمانه باز

با عشق وسور ساز

شوري دگر تنم

عشقي دگر سرم

اي مهر آتشين

در من ستاره چين

خواهم كه رو كني

شب را سحر كني

با تيري از شهاب

قصدي به شب كني

من هستم اين نگر

از هر سكوت شب

يك واژه روشن است

گويي ستاره ايي

غوغاي ديگر است

سعيد رحيم زاده 30 تير 85

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک  | 

صبور اي دل

نگاه خرد سالم را نيازاري

حكايتهاي شيطاني نپنداري

كه لبهايم به داغ بوسه مي سوزد به آرامي

صبور اي دل

مرا در دام پنهانش چه مي بيني

كه وصلت جام گرمي از هم آغوشيست

خموش اي آخرين فرياد هاي در گلومانده

تو گويي از طپش هاي دلم ،

بيتابي ديدار را هم ميرسد فرياد

نترسي دل

نرنجي دل

ازاين شيدا ترين رويا نشوري دل

فرو مي افتد از چشمان من اشكم ،

نخواهي ديگراز نوريقينم قطره ايي اشك !

بيا با من فرا خوان بوسه ايي ديگر

و مي بيني . . .

كه اين احساس مي پيچد به بوي زندگي اي دل

مرا در ياب

قفس تنگ است

هم اينك لحظه ايي آرامتر بنواز

به گوشم مي رسد فرياد شور و جاوداني

صبور اي دل

صبور اي دل

سعيد رحيم زاده يكم مرداد 85

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک  |