تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

در برابر اندام تو

احترام قيام مي كند ،

ونگاه . . . !

بي تاب به ماه تمام

در انديشه كوچ واژه ها

به رسم هديه

خنده بر لب مي نشاند .

در جاده آشنائي تو

ستاره ستاره

از بالاي نگاه

پايين مي ايد.

سلام :

سيماي ماه

دل كه با دستانت همراه مي شود

نوربر سر انگشتانم مي تابد

آسمان درشامگاه

سفر به بامداد

سكوي بيقراري ، قرارمن است .

از گرماي بودن تو

تا سرماي تن من

هر جايي كه مكثي داشتيم

پلك ميزنم !

پرواز را تنها خاطره ماندني ست

از آغوش خاك مادر

تا همگامي آسمان

عليك آفتاب . . .

از دير هنگام ، شب

تا بامداد ، بيگاه

سراسيمه

در چار چوب در

بيتاب ايستاده ام.

خاطره اي هميشه با ماست

كه زمين اين چنين

روزها

ماهها

و سالها

در فكر خود به خاك مي پيچد

باري . . .

دلكش ترين اطراقگاه فردايمان را

شقايق ها سر فرود مي آورند .

عزيزم

اگاه باش باتو

بهشت به زمين آمد

به قيمت يك سيب !

اين متن شعرتوسط انجمن شاعران ( ارشاد اسلامي ) ثبت شده است

سعيد رحيم زاده

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  | 

اينان تمام احساس من است :

حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند . اين نيست مگر، تنها سعادت آدمي فقط در آرامش روح و روان اوست ، شعر هاي من بر گرفته از روح و احساسم و تنهايي ها و غمها و شاديهاي من است .

دوستت دارم ، بدان و باوركن . . . اگر چه هيچ مرا نيابي ، و مرا درك نكني اما رسالت من ميگويد ، براي كساني كه زيبا زندگي ميكنند ، زيبا مي انديشند ، زيبا ماهيت آدمي را باز مي شناسند ، براي اين چنين انساني بايد عشق ورزيد .

اين شعر ها به شكل هاي متفاوت از شعور و درك مخاطب ميگذرد ، من تنها تصويري از خودم مي سازم كه واقعي ست ، هر چند شايد گاهي تار و گاهي روشن و شفاف ، شيوا و لطيف و گاه سخت و غمگين و شايد بي حجب و حيا ولي من همين كه هستم را ميتوانم . اما هر چند گاه برخي با كم لطفي شعر ها را برداشته و بدون ذكر منبع وماخذ متفاوت در جا هاي ديگر مي آورن .

اين كم لطفي و درك نكردن واقعي ازانديشه هاي نه ديگري كه خود نيز هستند . گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد . ولي به رسم ادب لطفا عزيزانم رعايت كنند تا اميد روشني و تاثير برجايي اين احساس به همراه پايدارمان كند .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

شب

اشكارا

روياي واژه هاست

وقتي چشمانم

آرام

آرام

فرو

مي ـ

افتد .

بازوانم

ستبر، مردانگيست

و ديوار

سر

فرو

مي آورد ،

وقتي براي توآغوش مي گشايم .

آرام بگير  در   من

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک 

من

     نه دیگران

             که خودم را

                    نمی شناسم .

با آن که عمری ست   

            خیره به خود نگاه می کنم

                  در آئینه جز عکس خود نمی بینم .

اوهام کور

       پوچی

            هراس

               در خلاء

                    گم شده ام .  

تلخ

     از آن سبب

            فرو میروم

                   آنسوی ابرها

        مانند آسمان

        خالی

        گریان

بر این درخت

       هستی

          که گم شده ام

              هر برگ برکه ای

                   آکنده از تلالوء خورشید

کاجی

        بر شاخه های باد

                سبزی سروده ای

                          به برکه

سروی که نمی بینم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

وقتي آفتاب

با دلم

همنشين مي شود

از نگاه باراني ام

انديشه سبز مي رويد .

×××

گفتي كه خاك را باروركنم !

مهرتو دردل كاشتم

بار از تو برآوردم

ريشه در خود ساختم .

×××

براي ديدن تو

رخصت از كه بخواهم

تو كه در دل مني

امان از چه بخواهم ؟

×××

شمع اگر نگريد

پروانه اگرنسوزد

كجا شود اشكار

دودمان طبيعت .

گفتي اگر بگريم

گفتم اگر بسوزي

افتاب همنشين من

باران براي تو ببارد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

شب خوابت مرا دید

و سر انگشتانم از تابش تنت تب کردند

پشت پلکهای بلندم  

تا پای مکاشفه پیش رفتم

در هزار توی آسمان

و در معیاد آینه

کاشف شهر فانوس شدم

در جویبار جاری ستاره ها

صدها ستاره ریخت

از نگاه تو

تا تیرگی در سینه بشکنم

در سینه ام ترا نشاندم بی تاب

فریاد زدم

        توفان . . . !

هرگز نشانی از این عزیزبه تو نمی دهم

ای نابتر از خواب !

       بر من بتاب !

بیدار

            تا

پرواز !  را از تمامی زوایا تماشا کنم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

دايره اي به وسعت شب

فكر ميكنم

به ابتذال لحظه هايم رسيده ام . . .

و به يكباره

تهي از خودم

تهي از تو

و قامتي كه استوارم مي سازد

فرو مي ريزد .

اين ناگهاني من

اين غريبه !

بي هيچ كلامي

بدون بهانه

از چشمش افتادم

من . . .

شكست !

من در واژه سقوط كرده ام

و جذر ومد روحم

ميان رويا و واقعيت

كلماتي است كه در من غرق شده است .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

در آسمان

هر ستاره روزنی است

سمت نهایت حضور

و آفتاب

تحقق حتمی ستاره ای نزدیک است

که در بلوغ عام می درخشد

آکنده از آسمانی آبی

که فرصتی سبز به خاک بخشیده است

و شکوهی که  

         از این همه آسمان

         سهم پرنده

فقط پرواز است .

اینک

حیرت پنجره

از ارتعاش نسیم

درنگاه من  

به تقلا نشسته است

با واژه های صیقلی

            که از تو می وزد .

 

جمعه 14 اردیبشت 86  (حیران)

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

وقتي گفت !

دوستت دارم كه دوست مني

از هر آنچه مي خواستم ، وسيع تر شدم .

گفتم :

كساني كه با سپيده بيدارند

با ديگران تفاوت دارند .

باز هم صبح بخير عزيز

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

گفت :

دوستم باش

گفتم :

دوستت هستم

گفت :

دوستم بدار، ولي نگو

گفتم نميگويم

( دوستت دارم )

گفت :

عاشقم باش ولي سكوت كن

سكوت كردم تا بداند عاشقش هستم .

گفت :

دليلي ندارد تو اينقدر به من نگاه كني

چشمهايم را بستم تا در وجودش بميرم

گفت :

برگرد به خودت

گفتم :

تو ادامه من هستي !

و من . . . مي روم

رودي را بر دوش كشم كه بسيار بر آن گريسته ام

گفتم :

تو فقط سلام مرا به پرنده اي برسان

كه با چشمان من از تو شعري ميخواهد هر صبح

سلام . . . صبح بخير عزيز

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 10 | لینک  | 

امشب

تنها امشب

براي سپيده اي كه شايد نياید

نگرانم .

نا خواسته از همه چيز

حتي از پنجره تو

مي گريزم .

شب ، سياهي بيش نيست

و اندوه كه ميتوانم درخود گوركنم

تا بياويزم از سرنوشتم .

به تبار اين عمر

از سياهي

از شب

از درد

و سپيده اي كه ندارم ،

مي انديشم

به خانه هاي ويران در آن سوي رود خانه

علفهاي بي باران

دردهاي آبستن

آه ، كبوتر هاي سپيد

با لانه هاي خالي ،

كلاغهاي سياه عريا ن

خالي از درد

خالي از زخم

خالي از بودن

كي كوچ خواهند كرد .

مادر كلاغها ميگفت

روزي كه جنگلها سياه پوش باشند

و شب جهنم سبز

براي چنارستان

خواهد خواند

از شب

از سپيده

از پرواز .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

ورقي كهنه امانت دارم

روي اين ثانيه هاي آبي

بازي حكم چه حالي دارد ؟

حاكم عشق منم

قبل از اينكه ورقم را بدهي مي گويم

حكم بازي !

دل باشد ، باشد ؟

فقط این کلیپ را لطفا گوش کن

 http://www.naghmeh.com/ShowClip.asp?ClipID=220

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

دریغا

    چون زمستان سردی

               به پایان رسیدم .

با من بگو 

      ای اتفاق گرم

             بهار من کجاست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

 

در مساحت مبهم فردا

به تماشایِ دوردَستها خرسندم

که در ژرفِ بی رنگِ مه گم شده است ،

کوله بار سنگین غم

در روزگاران بعد  

سراسر صبوری می َطلبد و التهاب  .

اندیشه هایَم   

در رویت فردا ،

به سمتِ دست نخورده ترین آسمانِ خدا باز است .

از تو

     تصویری دارم

                     که کلمه ها در آن لالند .

انگشتانَم

پشت فرصتِ سبز ایستاده است

و از دریچه قلبم

تنفس یقین را ایمان دارم

در بامداد آرزو ها

آسمان آبی اَست

همه خوبَند

درخت و آب 

پرنده و آفتاب

وشقایقهایی که پشتِ پلکِ عشق

              آسمان را آکندهِ است .

تو که نمیدانی

    با قاصدک صبح  

      سفرچه صفایی دارد ،

                          با غرور   

در امتزاج زمین و اسمان بایست

تا بینهایتی بسازم از نگاهی که زنجیره فرداست .

از دیریچه ای که می بینم

نخلهای رنج

به حلاوت بهشت آمده اند

و کمی دور دست تر

شکار پرواز

شبیح خون به رگ فجر زده است

ماه عروس برکه ایست

که تو دستهایت را در آن شستی

و هنوز جاریست

که ماه را به رقص وا میدارد .

تو بایست

در نهایت انچه غرورتوست

که امتزاج زمین و اسمان را  

در مقام رسیدنم

هیچ قامتی

شک گامهایم را  

جرات ابراز نخواهد داشت

که به تعبیر حادثه

از منتهای گلویم

عبور می کند .

فردا

پلکهای پنجره

ستایشگر مردی خواهد بود

که دریچه فردا را به افق باز کرد .

آنجایی که تو ایستاده ای

جسم مرا

وجدان زمین

تا اسمان تشیع خواهد کرد .  

 

چهارم اردیبهشت 86 _ سعید رحیم زاده

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

کسی گفت

           مرگ

من شنیدم زندگی

کسی گفت

          یاس

من شنیدم امید

تو حضور داشتی

آفتاب بود

روز بود

دل من بی پروا می تپید .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  | 

 

 

آفتاب بر چشمهایت که می افتد

            عاجز می شوم در برابر گرمای سه آفتاب

                                     می سوزم از عشق .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک 

حتی نمی توان چشم ترا تصور کرد

          آنسان که زخم مرا

         چشم زخم دیگران از ما دور باد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک 

 

آه ای تنها مخاطب من !

ای بی طرف !

با پیستوله مژه هایت

خنثی را اسپری کن

بر جهان پارادوکس ها

          سفید بخوانم سفید !

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک 

یک لحظه

عریانترین کلمه ها

در بسترم خیزیدند

وبر خفتگان آوازم چنگ زنان

به هم اغوشیم خواندند !!

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک 

ای کاش

       دستور زبانی

ای کاش

       ایین نگارش

در کار نبود هرگز

ای کاش

      کلمه نبود هرگز

ای کاش ای کاش ای کاش

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک