(۱)
پدرم ، شکفته لبخند ترا می خواهم
شانه ات ، شانه پر مهر ترا می خواهم
گریه سرداده ام از یاد تو در اشک وسکوت
غرق در جمع ، ولی بی تو منم تنهایم .
(۲)
با تمام تیرگی های زمانم بی دریغ
چون کبوتر فکر پروازم ، به قصد آسمانم داشتی
محرمم بودی پدر، آه و ملالم داشتی
آسمانم می شدی ، جاه و جلالم داشتی
چشمه ایی بودی مرا در پهنه ایی گرم و کویر
گاه تنهایی مرا سنگ صبورم داشتی
قصه رنگین کمانم می شدی
یا که تقدیر مرا ، بر لوحه ایی سرخ و کبودی داشتی
در بیابانی ترین صحرای غمگینم ، پدر
همچو مهتابی به شبهای سیاهم داشتی
(۳)
باز امشب در غمت بیچاره ام
دستهایت کو پدر ، دستی که یاور داشتی
رفته ایی دیگر نمی آیی پدر!
باز می پرسی چرا فرزند تنها داشتی ؟
(۴)
اشکهایم دیده از چشمان گریانم برید
شاید از آن ابتدا چشم کسی آن چشم تنها را ندید
وقتی صبوری کوه
میلاد گلها را
به حافظه دریا می ریخت
من ، از عشق آمدم
از
پاره ای از خدا
ازمعرفت خاک
در این همیشه جاری ،
- که -
نگاهم
غرق در آئینه
بیدریغ
خدا را
در تو نوازش کند.
تو
قطره
قطره
از انسان
لبریزم کن .
غم من ، مرگ صداقت است
در ساخلوی اندیشه ها
درد من ، پنهان . . .
حرفم به پشتوانه احساس
چون ریسمانی بدون طرح
تازه تر از قبل رها می گردد .
قلبم آزاد ،
تو نمیدانی !
چقدر دوستت دارم . . .
تو و هیچ کس دیگر
شعر هم نمی داند
دراین حس پنهان
بین تو و دنیایی که دارم
میان من و من عشق است .
به دیدن تو
بگذار بیایم
حتی بدون پا
با چشمهایم
فراتر از تپش معنی
در آخرین سطرهای خالی
. . . .
. . . .
. . . .
. . . .
با آفتاب
با دریا
با آب
با تو نبودن
تورا نشنیدن ،
در انتهای عطش احساس
_حتي _
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است .
مدتي است كه توان نوشتن در من كم شده است ، نميدانم ! شايد ناتوان و درمانده هستم در اين كه روح شعر را در خود باز بتابانم . اين پست را تصميم گرفتم مطالبي كوتاه از فيلسوفان بزرگ غرب در وبلاگ بنويسم ، مطالبي كه من اخيرا بسيار درگير نوشته ها و افكار آنها شده ام . پيشنهاد ميكنم روي تك تك جمله ها دقيق شويد من خود موافق همه آنچه ميگويند نيستم ، ولي برخي از مطالب حققتا زيبا و عميق است كه به قول اسپينوزا ، تنها با مطالعه و كتاب نميتوان به حقيقت خود و ديگران پي برد ، بلكه تجربه و غوطه در انديشه خود و ديگران است كه به آدمي فرصت مي دهد كه خويشتن را كشف كند .
حيات هديه طبيعت است ، اما زندگي زيبا هديه حكمت . ( شوپنهاور )
حكومت ، لزوما شبيه افراد خود است ( اسپينوزا )
طلب حقيقت يعني عشق به آن ، درك حقيقت يعني ستايش آن ، ايمان به حقيقت يعني لذت بردن از آن ( اسپينوزا )
اگر ما چيزي را مي خواهيم ، براي آن نيست كه دليلي براي آن پيدا كرده ايم بلكه چون آن را مي خواهيم برايش دليل پيدا كرده ايم ( شوپنهاور )
هيچ كس به قدر آنكه از روي فكر كار مي كند دچار اشتباه نمي شود ( شوپنهاور)
اراده تنها عنصر ثابت و لايتغير ذهن است 0 ( شوپنهاور )
هيچ امري براي آرزو ، شومتر از تحقق آن نمي باشد (شوپنهاور )
طبيعت براي هر شخص پيمانه رنج و دردي را كه بايد طي زندگي تحمل كند تعيين كرده است ، اين پيمانه نه خالي خواهد ماند و نه سر خواهد رفت . . . ( شوپنهاور )
مرد خردمند در جستجوي لذت نيست بلكه در بند رهايي از غم است ( ارسطو )
زندگي آونگي است ميان رنج و كسالت ( شوپنهاور)
هرچه درجه هوش بيشتر شود مقداررنج فزونتر ميگردد ، نباتات حس ندارند چون هوش ندارند و چون هوش ندارند پس رنج نمي برند . اين در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد چنانكه نوابغ بيشتر از همه رنج مي برند ( شوپنهاور )
انديشه مرگ از خود مرگ دردناكتر است (شوپنهاور)
كساني خوب زندگي ميكنند كه زندگي را خوب نمي شناسند (شوپنهاور)
خدا و خدا همين بس است . . . تنها ميگويم كه ، ترس از مرگ آغاز فلسفه و علت غايي اديان است (شوپنهاور)
عقلت را مطيع خود كن تا همه مطيع تو شوند ( شوپنهاور)
سعادت ما منوط به آنچه در سر داريم هست نه آنچه در جيب داريم (شوپنهاور)
در آرزوی دستهایت
زندگی را لمس می کنم
تا در دفتر خوابهایم
لحظه کنار تو بودن را بنویسم .
ابر
باران
ریزش
آرامش
بی آهنگ
من دیدم
بر جامه غنچه
یقین آرمیده بود
در خط بلند آزادی
ایمان ِ بال را اگر باور کنی ،
ذهن پرواز . . .
از معبر قفس رهیده است .
امید
از پشت پرده های نا امیدی
رفت ،
تا تجربه بازگشت
از حضور تو تا ابد غیب شود .
خاطرات ، به گروگان گرفته شد
تا مردمکان چشم انتظار
برای همیشه بسته بماند .
اینک
تنها
برای همه
و هیچکس
شعر می سرایم .
حقیقت عمود دیوار
واقعیت حقیر پنجره
کوچه های خالی گذر
حضور منقبض تنهایی
صدای آه را در قلبم نشاند ،
و سکوت . . .
در ابعاد حقیر اتاق طنین انداخت .
در بی نهایت تسلیم
نه خدا بود ونه اهریمن
قلب
پروانه کوچک احساسم را
تشیع میکرد .
مسافت طویل دلتنگی
حضورعریان خاطره هاست
درتبخیر واژه ها،
که هرگز به مرزجمله نخواهد رسید .
چند سنگ
چند تکه چوب
لحظه تولد اجاق را
مژده می دهند ،
ای دریغ
من هنوز
ابتدای خویش را ندیده ام ،
شگفتا ، بر پژواک خیال ها یم ،
دراین سرشت ظلمت خوف انگیز
زخویشتن سوزی ،
بیرونم از چهره ، درون ائینه آب !
روبروی تو ، در تو اما
ترا می بینم .
