تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

مانند ماه

که در فوارگی زنی سرشار

مسخ می شود ،

در سکوت گونه هایت 

به انزوای موجها می رسم

و از سمت دلشوره ها

در برهنگی تو قد می کشم .

من تمام حنجره ام را

زیر ارتفاع سواحیلی اندامت

          آبیاری می کنم

تا بر گونه های نچیده ات

به یک اتفاق ساده برسم

یک حس پنهان

در آنسوی سایه ها

حس پنهان بوسه ایی عمیق  .  .  .

 

(سعید رحیم زاده خرداد 87 آستارا )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

در قامتِ هوشياريم

رويايِ ِ بي رنگ مرا

روح ميدهي

وقتي ، مي آيي

از دور دستِ جاده هاي ِ مه گرفتهِ خيال

در پي عبور گيج ِ ثانيه ها

با آرزو هاي ِ ناتمامي

تا پناهم دهي

از بي پناهي ِ سالها فراموشي

*****

پرستوي تقدير من

از بام آرزوها گذشت

تا آشنايي ما

در خواب بوته هاي شمعداني

براي فصل ِ ديم ِ ماه

فانوس لحظه هاي عاطفه شود

به طراوتِ شكفتن يك گل

. . . ميخواهم

آخرين چكه هاي آرزويت باشم

*****

در باغچه دلم

دانه هاي سبز كاشته ام

تا در سجده گاه عشق

براي تو شكوفه دهد

بي آنكه

بداني

در آرزوي تو

هر روز من باراني است

*****

غروبِ امروز هم

بي تو گذشت

تنها

افسرده

و خاموش

چقدر دوستت داشتم !

چرا نيامدي ؟

توضیح برای یک عزیز و نازنین :

این شعر هر چند دارای غم و درونی پنهان از تنها یی و رنج  است ولی حقیقتی از گفتگوی شعر و حس  شاعر با درون خود است  . چیزی که مخاطب را سعی در جلب آن داشتم وجود غم و دوری بود اما امید ی وسیع و گسترده از دوست داشتن و آرامش  روح و روان را نیز پیش کش میکرد  که همیشه امتداد روزها را تا غروبی دیگر پایبند می ماند. ( توضیحی بود برای عزیزترینم که در نظرات خصوصی سوال کرده بودند )  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 13 | لینک  | 

روزي كه

مهتابي ِ تن ِ تو

بر نخل ِ تاريك ِ تنم افروزد

و نياز ژرف  و بي رحم مرا

چون شعله هاي قرمز آتش  

اشباه گر شود 

بازوان مردانه ام

بستر نياز را

به چراغاني دلت خواهد  آورد

تا تن ِ  لطيف تو

خشونت ِ ملتهب تنم را

به آرامش بسپارد .

      ( سعيد رحيم زاده )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  |