تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

در شانه های راه . . .

گم کرده ام ترا –

ای بخت واژگون من –

آی اشنای راه . . .

گفتی :

بمان ! . . 

بهار دگر

          سبز می شود

با صد آسمان ستاره

سرخ و سپید عشق

ماندم !

ولی چه سود ؟!

ماندم ولی چه سود

چشمم به خون نشست و –

          ندیدم

                   ستاره ای 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  | 

برای عزیزی که همه خواستهایش حقیقت واقعیت و زیبایی هاست

با آفتاب

     با دریا

          با آب  

با تو نبودن

تورا نشنیدن ،

در انتهای عطش احساس

          _حتي _

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است .   

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

شمع آب شد

دیوار  شکست

ستاره فرو ریخت

ماهم رفت

به ماهتاب شکسته می مانم

میان این همه تاریکی

مرا به جرعه لبخندی    

برای دلم چراغی بیاور

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

آه . . .

دیریست . . .

عطش

به استخوان " جگر "

          رسیده است 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

حس فرو مرده من

در آسمانه روشن زندگی

سایه های مرموزی شده است

که تمامی یاد ها و خاطره هایم را

در طیفی طویل

          تاریک

                   تاریک

                   تاریکتر می کند . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

 

در قطره قطره باران

          آه . . . می کشم

در گرداب فاصله ها آب می شوم

تا که آفتاب

فراز آرزوی من گذر کند

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

دوستان . . .

یک تکه چمن به من قرض دهید

تا بلوغ مردنم را ٰ بروی آن جشن بگیرم

 

بروی بوم خالی خیال

دلم گرفته از این آسمان

از این همه کبوتر بی پرواز

از این همه سکوت بی معنی

دلم گرفته از این سقف سفید گچ کاری

 

دلم هوای آغوش آسمان می خواهد

سکوت هیبت غم را درون مرگ می خواهد

به بال درد از این همه تنهایی

دریچه ایی در انتهای خیال می خواهد

      --------------------------------------------------------------------

 توضیح  مختصری در مورد  شعر اغما

زندگی  واقعیتی است انکار ناپذیر و شاید در جبر خود یک نعمت تا همیشه از شانس این زندگی سرشار ماند و زیست اما برای  درک مقطع حسی که داشتم اشاره به  لوگوی وبلاگم دارم  که مایل هستم آن را در اینجا بیاورم  تا خلط شعر از بیان اینکه افسردگی و خواستن مرگ در من زیاد شده  را پاسخ دهم (  حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند)

(گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد .) اینک این انرژی برای زندگی و عشق با مهر دوباره او  در من فزونترشد و آشکار تر  و خوشحالم که سرشار تر و روانتر هجم لذت از زندگی را حس میکنم .                                                  تاریخ ۸/۱۱/۸۸

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک 

بر بوم آسمانم

نقش بستی

در باغچه ذهنم

          روئیدی

ودر رویا هایم زندگی کردی

                   تو . . .

تقدیر چشمهای بارانی من هستی .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  |