تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

راز سکوت ترا می دانم

که از چشمهای معصومت سرازیر می شود  

تابلو هایی که پاک می شوند . . .

نوشته هایی که پاره می شوند . . .

قلبهایی که شکسته می شوند . . .

غرورت را . . .

قلبت را . . .

حرفت را . . .

اینها

تثلیث درد آوری است

از پنجره قلبت

که در معنای نگاهت نهفته است

که به رساترین عشقها گشوده می شود

ایا زیباتر از چشمهات وجود دارد ؟  

هر چند اینان

بر ما نخواهند گریست  

آما چه می توان کرد ؟

فقط عاشقانه  

بگو

همه چیز را بگو . . .

با سکوت  . . .

هر گز عشق را به زنجیر

و ایمان را به تقدیر

نخواهیم فروخت

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

مردانگی من

گره به آسمان انديشه نخواهد بست

تا زماني كه طلوع آفتاب وسعت يك روشني باشد .

تو تكرار واژه ايي هستي كه نامش فقط مال من است

وهيچگاه من بودنم رااز آئينه باز نخواهم گرفت

تو درون قاب هيچ تفريقي نخواهی رفت

وسكوتم را در هياهوي مشق هیچ فردایی نخواهم ريخت

واينك بدان تو بهاي عشق فرداي مني

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

برایت ، بستری گسترده ام

و در اشتیاق مالا مال

چهره ات را به سینه کشیده ام

با انگشتانم

          نرم نرمک

گیسوانت را نوازش می کنم

و در امواج لرزان دستهایم

ترا به قلبم نزدیک می کنم

نگاه عشوه آمیز تو

در لبالب ارزوهایم

مرور خط لبهایت را

در نبض تند قلبم می خواند

شرم لرزان سکوت

با زمزمه تمنایم

          عریان ترین واژه ها را می سراید

تا لطافت اندامت را بر پیکرم بسپاری

آه . . . نازنیم

مرا بگذار تا سراسر تنما شوم

و لبان ما ، دمادم در آن  بدمد

از فرودی به فرودی دیگر

در تلاش دستهایم

تصویر اندامت را در دلم

          نقش می بندد

اینک

          زمان

          زمان فرو رفتن

در سکوت شب است

. . . . .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

 

 ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 



 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

در كوير ذهن من

از محاق دستان توست

كه شبنم يك حرف

از زمزم سپيد زمزمه ها

در كنار چشمه تو گل مي كند .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

ازسرزمين قلبم

تا آسمان جانم

ساده و آرام

ترا زندگي مي كنم  

            فقط

همه تمنايم

آرامش هميشگي توست

                    همين  - 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

خاطرات مانده از ايام ديروزم  پراز روياي رنگين است

گيسوان باد مي پيچد به ذهنم 

حرف دل را در دل تنگم حبابي مي زنم

با تو تا آن بستر سرخ شقايق مي روم

من ترا بانوي خوب قصه هايم مي كنم

قصه ايي مانند احساس عميق توي خواب

لحظه ها همچون رسيدن

حرفهاي تازه اي از هم  شنيدن

مثل اون شبهاي تشنه

در كنارآن اجاق و شعله هاي آتش هيزم  نشستن

خرمن آن بوسه ها را دست بردن

حرف دل را از لبا لب ها شنيدن  

شهوت مردانه ام را در تمناي تو ديدن

در كنار بستر يك شمع روشن

با تو بودن با تو ماندن  

 زندگي را گاه گاهي رنگ رويايي كشيدن

 حس بودن را به روي دفتر قلبم نوشتن

            هر چه هستم

                        هر چه بودم

من ترا همرنگ گلها مي نويسم 

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

من نیاز دارم

 كه پژواک صدای گرم تو را

 در دهلیزهای قلبم بشنوم   

تا خشونت بازوانم

زنجیره مردانگی قبلم را در خلع سینه ام رها سازد

نیاز دارم

 آغوش گرم ترا

 تا سالیان تمرد و تجرد را به آرامش بسپارم

نیاز دارم

تا درنگاه مست تو

غرور ماندن و یگانگی را تجربه کنم

نیاز من

دستهای گرم تواست  

که به رضایت تسلیم

بر سالیان سرد بیگانگی کشیده میشود

بهای این همه نیاز

قلب من است

که بیرق فردای با تو بودن را بر دوش میکشد 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 15 | لینک  | 

امّن يٌجيبْ عشق را

از صِراطِ يقيِنً

به سجده گاه رسيد‍ ه ام

          خداوندا !

          دستهايم را آورده ام

كه قلبم را

درغٌنچۀ سينه ام

          هديه مي دهد،

سلام

          خداوندا سلام .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

شعری برای تنهائی

رازی برای سینه

نقشی برای زندگی

این همه هیچ

قلبم

در اختیار توست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

بی تو

سر به اعماق چاه می بارم

چشم در چشم شب می دوزم

          و لب بر لب

بر آستانه روز می ایستم

بدان!

که دست و دلم

از عمق جان

برای تو می لرزد ،

مدام . . .

ازپنجره های آرزو هایم

فراسوی زمانها

اسارت مداوم انتظار را

به یک باره سر می کشم

و هر لحظه جاده های سنگلاخ امید را

آغوش می گشایم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

پروانه نگاهت

حس خیس باران است

در حفره سنگین سکوت

که در پرده های روشن اشک

پاسخگوی عطش ناک من است

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

به هم آغوشی آسمانم

باران را بر چشمهايم مهمان كن

تا تشنگي اسارت گونه ريشه ها را  

به چشمه سار گيسوانت مهمان  كنم   

تو مرا آبي ده

تا غرور ريشه هايم

از شعور قلب تو بسوزد

و اگر كلامي از رگ ساقه شنيدي

                   بدان

من دستهايت را بوسيدم .

 

http://www.iranclip.com/player/1170

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

اي عزيز دلم

هيچكس در هيچ چيز

به تو

            شبيه نيست

                        غير از تو . . .

من در تو گم مي شوم

و در جعرافياي جهان

            جار مي زنم .

دوستت دارم ... 

دوستت دارم ...

 

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

دريچه اي در منتهاي آرزو

كه از سواحل كيش

تا آهوي تپشهاي قلبش

          امتداد داشت .

نگاهش

تلاطم دريا بود

كه روح مرا سرشار مي كرد

و هر آنچه در صفحه دلش حك شده بود

          مي خواندم

آرامش

          امنيت

                   زلال مثل آب دريا

در سكوت و گفتگوي بي كلام

فقط او بود

كه شانه هاي مرا

به وسعت دريا مي سپرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

تو خوبي

فقط خوب

آنقدر خوب

كه من با تمام بدي هايم

در تو گم مي شوم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک 

فدايت شوم

 

وقتي تو

 

از من راضي هستي

 

ديگر ، چه آرزويي كنم .

 

 ( معرفی روستای گیلده )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

اندام تو

تلاطم موج بود

تا دريايي آغوشت

كه از نردبان آرزو هايم

بر آن سقوط كردم

          در ميخانه  قلبم  

          تسليم  زني شدم   

          كه از جام هاي او

اندام عريانم  سيراب مي شد  . . .

من عريان

ميزبان بلور ماه شدم

كه درجامه اي به رنگ مهتاب

با سروده هاي سرشار از بلوغم

درريشه هاي معني رشد ، سبزمي شد . . .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

رويا ها

آرزو ها

در زاويه باد

كوچ كردند

تا لحظه هاي طلايي  

حقيقت ِ بودنت  را

در هم آغوشي تسليم شود

دلم نفسي تازه كرد

                    وقتي

طعم آغوشت

بر كامم نشست

لبها ، در بوسه ها چادر زدند

پرنده هاي فكر

واژه هاي خسته را خوابا نيدند

و ثانيه هاي حس لمس

وزن دوست داشتن را سنجيدند

تنها دريچه قلب بود

كه ديوارهاي سكوت را مي شكست

درشبِ  تسليم  گيلده

خاطره ايي ديگر فرود آمد .  .  .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

 

كنار تو ،

همه چيز را

از باور زمان پاك كردم

هجوم خاطره

تحميل كلمه

بغض حنجره

سكوت شب

ذهن خواب

زبان تصوير

حتي ، چشمان شفاف اشك

و توانستم

لمس لزج تنهايي را

از دستهايم پاك كنم

سرشار از بلوغ نجيب مهتاب

واژه ، به واژه . . .

پرواز كردم

از ميان شبي كه تبخير مي شد

تا فرداي در راه

تا مرز

                   تو . . . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک