تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

گم شده ام

کنار تو

و  

از تو

سراغ تو را می گیرم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

لبریز می شوم که ببارم

          تا چشم

          تا چتر

         تا خیا ل

 از ابر های پراکنده

خیس می شوم .

 

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

تولد آفتاب

          در برکه آرزو هایم

در قفای نیلوفری

که عشوه نور را به جان میخرد

اینجا حال و هوایی دارم که گره از پنجره گشوده است.  

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

جایی هست ،

می دانم

هر چیزی را می توان گفت

میتوان قطره ای با ران بود

          آئینه بود

                   و کلمه

و یک نگاه ساده

          خیلی ساده

از نهایت سکوت

تا پژواک امید

با تمام آرزوهایم

برای تو

می گویم

من لب بسته ی احساس توام .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

گفتاری از گاندی

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

چشمهایت

بگذار عاشق باشند

                برای انسانهای بی فصل

                انسانهای عریان خوشبخت

                برای کسانی که در قاب کوچک نمیگنجند

                و باور کن

                این خیل آدمها

                        چشم و چراغ غمگینی هستند

                        که فقط لبخند می زنند

                در بلندای آرزو هایت اوج بگیر

                        باصلابت

و از بلندی ها

به نام

        یا بی نام

پرنده را صدا کن .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

در شانه های راه . . .

گم کرده ام ترا –

ای بخت واژگون من –

آی اشنای راه . . .

گفتی :

بمان ! . . 

بهار دگر

          سبز می شود

با صد آسمان ستاره

سرخ و سپید عشق

ماندم !

ولی چه سود ؟!

ماندم ولی چه سود

چشمم به خون نشست و –

          ندیدم

                   ستاره ای 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  | 

شمع آب شد

دیوار  شکست

ستاره فرو ریخت

ماهم رفت

به ماهتاب شکسته می مانم

میان این همه تاریکی

مرا به جرعه لبخندی    

برای دلم چراغی بیاور

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

آه . . .

دیریست . . .

عطش

به استخوان " جگر "

          رسیده است 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

حس فرو مرده من

در آسمانه روشن زندگی

سایه های مرموزی شده است

که تمامی یاد ها و خاطره هایم را

در طیفی طویل

          تاریک

                   تاریک

                   تاریکتر می کند . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

 

در قطره قطره باران

          آه . . . می کشم

در گرداب فاصله ها آب می شوم

تا که آفتاب

فراز آرزوی من گذر کند

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

دوستان . . .

یک تکه چمن به من قرض دهید

تا بلوغ مردنم را ٰ بروی آن جشن بگیرم

 

بروی بوم خالی خیال

دلم گرفته از این آسمان

از این همه کبوتر بی پرواز

از این همه سکوت بی معنی

دلم گرفته از این سقف سفید گچ کاری

 

دلم هوای آغوش آسمان می خواهد

سکوت هیبت غم را درون مرگ می خواهد

به بال درد از این همه تنهایی

دریچه ایی در انتهای خیال می خواهد

      --------------------------------------------------------------------

 توضیح  مختصری در مورد  شعر اغما

زندگی  واقعیتی است انکار ناپذیر و شاید در جبر خود یک نعمت تا همیشه از شانس این زندگی سرشار ماند و زیست اما برای  درک مقطع حسی که داشتم اشاره به  لوگوی وبلاگم دارم  که مایل هستم آن را در اینجا بیاورم  تا خلط شعر از بیان اینکه افسردگی و خواستن مرگ در من زیاد شده  را پاسخ دهم (  حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند)

(گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد .) اینک این انرژی برای زندگی و عشق با مهر دوباره او  در من فزونترشد و آشکار تر  و خوشحالم که سرشار تر و روانتر هجم لذت از زندگی را حس میکنم .                                                  تاریخ ۸/۱۱/۸۸

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک 

دیر گاهیست . . .

بر استوای دلهامان

خوشه های خورشید عشق

            عمود

                        نمی تاید

و نگاهمان

در ملتقای خیال

عطش پرواز بلندمان را

غمگنانه می نگرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

من منتظر هستم

منتظر کسی

که اصلا به فکر آمدن نیست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

از دست رفته ایی

می دانم

همسایه سکوت صنوبری

می دانم

نقاش نیستم تا چهره از خیال تو بر دارم

دلی شکسته ای

شکسته دلی می دانم

در گوشه های زخم دلم

ایستاده ای

می دانم

سرشت ظلمت ویرانیم

                   ساخته ای

                   می دانم

آندمی که با من نیستی

مثل میل چشمه در رگان من شناوری

                   می دانی !!

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک  | 

دل می برد دلجویم  با پیچ و تاب مویش

صد سلسله حیرانم  دل داه چون مجنونم

گم گشته عقل عالم  در مانده لامکانم

عریان چرا نگویم گویا که من عریانم

مضمون یک رباعی  مستی نوای هر دم

یک ضربه از مضرابم یک قطره از کلامم

می خواهمت من امشب ساعات اضطرابم

در عمق این سیاهی دل داده آفتابم

هر دم در التهابم هر دم به انتظارم

تا صبح ناشکفته هم ریشه سکوتم

یک چهره از خیالت در گوشه های حرفم

پنهان نمی توان کرد درلا به لای ذهنم

دل می برد دل داده از دست داده ام من

دل داده رفته ایی تو از دست رفته ام من  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

 

در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند

از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت

گه كفن پوشيده ، فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا

جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»

شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها

با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز

پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه

ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي

هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،

شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،

مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان

درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،

روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،

خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،

بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند

وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

ساقه نیلوفری   ،   سبز به اندام من

قصه تنهائی ات   ،   آبی دریای من

 

محو به یال خیال   ،   غرق پریشانیم

موج وغم ساحلم    ،   یاد تو آرام من

 

جان دلم جان من    ،   عشوه گرو سر کشم

بوسه بزن بر تنم   ،   تشنه یک بوسه ام

 

من که پناه توام   ،   تکیه بزن بر تنم

گرم ، پر از عاطفه   شهوت مردانه ام

 

مست شوم    ،   مست مست

مست سمانه منم   ،   سینه به آتش بزن  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

«سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» را با ترجمه و صدای «احمد شاملو» بخوانید و بشنوید!
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

روزگاری که در آن :

 حرمت عشق شکستن نیکوست  

شکسته

            ساقه گل

گسسته

            ریشه آب

میان تاریکی

شعور شعله در ما نیست

سلام پنجره

کلام یک لبخند

نسیم تازه

بروی شبنم نیست

برهنه می گویم

زبان ترسی نیست

خدا خدا چه میگویی

در این دیار نا پاکی

نیزه ئی به جان جهان ست

که آواز خدا هم زخمی ست

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

گریه کن

با زبان گویای سکوت

که قامت بلند کلام

در اعماق چشمان اندوه

به قطره یی که نفس می زند

درون صدف

یک چشمه از درون دل است

که دیگر مجال ماندن نمی دهد

----------------------------------

توفان گریه است

          گلویم

کجاست شانه تو

جانم ترا صدا کرده ست

در حفره های حنجره

بیا

که حس خیس باران

          عشق است

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک