چقدر سرد است
این زندگی
دیوارها
آدمها
این تابوت
تابوت
تن من !
وقتی تنها باشی دنیا یی برای تو و پیرامون توست اما اگرکسی را دوستی داشتی
دنیایت را با او نصف کرده ایی ( داوینچی )
آری
دیریست
نبودنت را عادت کرده ام
و آرزو های بر باد رفته ام
در چشمهایم به شهادت رسیده اند
آئینه ایی در برابرت
بگذار
شاید
وجدانت بودن مرا تصویب کند .
بازم نشسته تارمژه دردل نگاه کیست
روزم سیاه کرده چشم سیاه کیست
دل دادن و سخن نشنیدن گناه من
دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست
حتی اگر
یک سایه از من
در نگاه تو می نشست
در می یافتی
چه دردناکانه زیسته ام .
ای کاش
گوشهای تو
از پس دیوارهای بلند
این ناله های سرد
این فریاد های بی طنین را
می شنید .
گم شده ام
کنار تو
و
از تو
سراغ تو را می گیرم .
لبریز می شوم که ببارم
تا چشم
تا چتر
تا خیا ل
از ابر های پراکنده
خیس می شوم .
تولد آفتاب
در برکه آرزو هایم
در قفای نیلوفری
که عشوه نور را به جان میخرد
اینجا حال و هوایی دارم که گره از پنجره گشوده است.
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
جایی هست ،
می دانم
هر چیزی را می توان گفت
میتوان قطره ای با ران بود
آئینه بود
و کلمه
و یک نگاه ساده
خیلی ساده
از نهایت سکوت
تا پژواک امید
با تمام آرزوهایم
برای تو
می گویم
من لب بسته ی احساس توام .
گفتاری از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار
چشمهایت
بگذار عاشق باشند
برای انسانهای بی فصل
انسانهای عریان خوشبخت
برای کسانی که در قاب کوچک نمیگنجند
و باور کن
این خیل آدمها
چشم و چراغ غمگینی هستند
که فقط لبخند می زنند
در بلندای آرزو هایت اوج بگیر
باصلابت
و از بلندی ها
به نام
یا بی نام
پرنده را صدا کن .
در شانه های راه . . .
گم کرده ام ترا –
ای بخت واژگون من –
آی اشنای راه . . .
گفتی :
بمان ! . .
بهار دگر
سبز می شود
با صد آسمان ستاره
سرخ و سپید عشق
ماندم !
ولی چه سود ؟!
ماندم ولی چه سود
چشمم به خون نشست و –
ندیدم
ستاره ای
شمع آب شد
دیوار شکست
ستاره فرو ریخت
ماهم رفت
به ماهتاب شکسته می مانم
میان این همه تاریکی
مرا به جرعه لبخندی
برای دلم چراغی بیاور
آه . . .
دیریست . . .
عطش
به استخوان " جگر "
رسیده است
حس فرو مرده من
در آسمانه روشن زندگی
سایه های مرموزی شده است
که تمامی یاد ها و خاطره هایم را
در طیفی طویل
تاریک
تاریک
تاریکتر می کند .
در قطره قطره باران
آه . . . می کشم
در گرداب فاصله ها آب می شوم
تا که آفتاب
فراز آرزوی من گذر کند
دوستان . . .
یک تکه چمن به من قرض دهید
تا بلوغ مردنم را ٰ بروی آن جشن بگیرم
بروی بوم خالی خیال
دلم گرفته از این آسمان
از این همه کبوتر بی پرواز
از این همه سکوت بی معنی
دلم گرفته از این سقف سفید گچ کاری
دلم هوای آغوش آسمان می خواهد
سکوت هیبت غم را درون مرگ می خواهد
به بال درد از این همه تنهایی
دریچه ایی در انتهای خیال می خواهد
--------------------------------------------------------------------
توضیح مختصری در مورد شعر اغما
زندگی واقعیتی است انکار ناپذیر و شاید در جبر خود یک نعمت تا همیشه از شانس این زندگی سرشار ماند و زیست اما برای درک مقطع حسی که داشتم اشاره به لوگوی وبلاگم دارم که مایل هستم آن را در اینجا بیاورم تا خلط شعر از بیان اینکه افسردگی و خواستن مرگ در من زیاد شده را پاسخ دهم ( حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند)
(گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد .) اینک این انرژی برای زندگی و عشق با مهر دوباره او در من فزونترشد و آشکار تر و خوشحالم که سرشار تر و روانتر هجم لذت از زندگی را حس میکنم . تاریخ ۸/۱۱/۸۸
دیر گاهیست . . .
بر استوای دلهامان
خوشه های خورشید عشق
عمود
نمی تاید
و نگاهمان
در ملتقای خیال
عطش پرواز بلندمان را
غمگنانه می نگرد .
من منتظر هستم
منتظر کسی
که اصلا به فکر آمدن نیست .
از دست رفته ایی
می دانم
همسایه سکوت صنوبری
می دانم
نقاش نیستم تا چهره از خیال تو بر دارم
دلی شکسته ای
شکسته دلی می دانم
در گوشه های زخم دلم
ایستاده ای
می دانم
سرشت ظلمت ویرانیم
ساخته ای
می دانم
آندمی که با من نیستی
مثل میل چشمه در رگان من شناوری
می دانی !!
دل می برد دلجویم با پیچ و تاب مویش
صد سلسله حیرانم دل داه چون مجنونم
گم گشته عقل عالم در مانده لامکانم
عریان چرا نگویم گویا که من عریانم
مضمون یک رباعی مستی نوای هر دم
یک ضربه از مضرابم یک قطره از کلامم
می خواهمت من امشب ساعات اضطرابم
در عمق این سیاهی دل داده آفتابم
هر دم در التهابم هر دم به انتظارم
تا صبح ناشکفته هم ریشه سکوتم
یک چهره از خیالت در گوشه های حرفم
پنهان نمی توان کرد درلا به لای ذهنم
دل می برد دل داده از دست داده ام من
دل داده رفته ایی تو از دست رفته ام من
