تبليغاتX
رویش - خسته هستم
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

ميترسيدم كه اين شعر را در وبلاگ قرار دهم نميدانم چرا ولي نوعي ترس از اين كه زيادي تند رفته باشم گفتم هر چه هست من هستم خوب يا بد بگذار باشد . . . اما حتي اگاه بودم كه عشق مي ورزم و چيزي در درون من ميگويد محبت خواست و توان يك شعور است بايد باشد و كافيست كه ديده ام را نه بر ديگران كه به درون خود باز كنم من همين هستم . . . ولي بدان كه دوستت دارم براستي دوستت دارم نه به خاطر تو كه به خاطر خدا كه در تو جاريست . . . .

خسته ام

خسته از انديشه مفلوك زمان

از شعوري كه همه فطرت خود مي بازند

خسته از حس چپاولگر چشمان هوس

غارت لحظه عرياني يك بوسه تلخ

درد ها گم شده روحم نگران از يغما

عشق در دام جنون بيمار است

عقل در شهوت اين شك بر باد

قير شب بسته به پنهاني خود افكارم

ظلمت آباد چراغي به سرش شيطان است

همه از قلب تهي مانده زشوق

مرگ تنها نفس از قافله انسان است

گام هر ناكس و بيكس به زمين گشته فريب

زندگي نان شبي پنهان است

لايه لايه لجن و شرم به نايي كه نفس نيست خدا

عشق صرعي كه تنش عصيان است

هاي هاي تو و من آدم تنهاي زمان

نيست پيدا به جهان ايمان است

خسته ام خسته از اين گمشدگان

در فروغي كه همه نور جهان شيطان است

آه اي صورت گمگشته از اين بيتابي

خسته ام خسته ازاين بيماري

غم من وحشت پوسيدن نيست

درد در غربت شب زيستن است

15 خرداد 85 سعيد رحيم زاده ( اشعيا )

+ نوشته شده در  85/04/05ساعت 22  توسط سعید رحیم زاده   |