من عشق را دو باره آواز کرده ام
پرنده را نوشته ام
گل را
وگفته ام از صداقت لادن
در شهر دود ازدحام و آهن
نوشته ام از نسیم و یاس
از کبوتران سپید
که از بامها مان کوچ کردند
از انسان و عشق گفته ام
از راستی و همت بلند
در این تراکم اندوه
نوشته ام از صداقت شادی
از لبخند . . .
... هر چند ...
تنگاتنگ در شهر
مردم اما صدای هم را نمی شنوند
و گفته ام از رایانه
که پرواز را نمی فهمد
نه سر فرازی وراستی
نا امید نه عدالت و مهر
نه سخاوت و گذشت
نه حتی که سلامی
نه کلامی که :
رایانه بگوید : دوستت دارم
بیهوده انگشتانت را خسته نکن >. . .
با تو گفته ام :
وقتی که قرنهای امید و اسب از یاد می روند !
وقتی که پاکی وصداقت انسان
اینگونه به هیچ رها میشوند !
برای ایستادن زمین
جای پایی تازه باید جست
اگر چه به راستی ای دلبند
در جبهه آرمان بلند انسان
دانش و ایمان و عشق
همیشه کار ساز بوده اند .
