احتمال تا چند روز دیگر این وبلاگ را ببندم و به نوشتن شعر و متن خاتمه بدهم . مدتی با شما بودم نمیدانم باز میتوان باشم یا نه
در این مدت هر چند هیچ چیز تغیر نکرد اما امروز شاید آنچه نداشتم را دارم . زمانی می نوشتم امروز تجربه میکنم .
متن شوکران از نوشته های چند سال پیش برداشته شده تجدید خاطره ایی است برای من .
شوکران
کجا باید باشم زمانی که نیستی . کجایی زمانی که نیستم ما در پناه هم یک اوج هستیم مرا هیچ وقت تنها نگذار .
غمی است اکنون دوری تو دردی است نبودنت وقتی نیستی دیگر برای که بنویسم ای کاش مرگ را میتوانستم تنها یک بار تجربه کنم و تولد را هزار بار .
اینک در تنهایی خود همچون آبشاری فرو رفته در گرداب به دور آشیانه تنم می چرخم . در پی آتش وجودم زندگی را بازیچه توهمات بیهوده کرده ام . آه که چه بیمناک چشمانم را بسته ام و کودکانه در ولنگار احساسم ارزو هایم را به شتاب در تلاطم افکار سپرده ام . هیچ محیطی با پیام ناقوس بیداری آونگ افکارم را از دگم نگاه شیدایی پوچ و مایوسم نمی رباید .
من گم شده ام . و اکنون حسرت روزهایی که نداشتم را می برم . چیزی گم شده است ورای انچه که دارم و نداشتم . های آدمها مرا می بینید ؟ شما که آنقدر سر بزیرید که افتاب را به سایه خود اندازه میگیرید کاش چنین می شد که هر کس قلبش را بروی کاسه دستانش میگذاشت و روحش را بر پیشانی خود ای کاش چشمانمان حدس نمیزد و گوشهایمان خود را نمیشنید ای کاش میتوانستم گریه هایم را بنویسم و خنده های نداشته ام را نقاشی کنم کاش میدانستی این احساس تنها قافیه هایش نگاه خسته یک مرد است که بی پایان تکرار می شود .
این جان شیفته که روحش را بسان اسکندر در دستان تاییس زندگی باخته در پی تولدی دوباره
به زندگی ایا باز خواهد گشت !
کجاست روح قرین من تا هوس دیدارش کلام را چنان سیل اسا الهام بخشد که پایانی در بیان نباشد ونه هجمی برای نوشتن کلامی از بی نهایت عشق تا روز موعود .
خداوندا بی شک تو ادراک درست مرا در پذیرش حقیقت هستی خویش اگاهی میدانم که جریان این بستر عظیم زندگی بی شک جز تو را راهی نیست این رود در جریان است و دریا در بستر عمیق خود گستاخ پذیرش . . .