85/11/09
گرد بادی را تنم پیچیده ام
روزگارم بر کبود آسمان
از زمین دلتنگ هستم
آسمان را عاصیم .
دستهایم بر قلم می سوزد امشب
با عرقهایی که بر پیشانی است
ای صداقت پیشه حاجت
تا به امشب مرگ را من زیستم ؟
زخمی احساس من
ای صبور من فراسوی زمان
از نجابت های تو بار دگر من زیستم
آه ای دلخون تر از طوفان و ابر
آه ای غمگین تر از باران شب
شوق دیگر دارم امشب
روز دیگر با تو من هم زیستم
چشمه ایی
پروانه ایی
شادی سرشار عشقی
مرگ را بیگانه ام من
آسمانی عشق خود را دیده ام
مرگ را من زیستم .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 2 | لینک
|
