|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
سحر روشن
به نام تو
نويد زندگي دارم
مرا بيدار كن با خود
كه در هنگامه خورشيد
سخنها با خدا دارم
بيا تكرار كن با من
كه در شكرانه امروز
شروع ديگري با هم
نفسها زندگي دارد
منم اميد فردارا
نگاهت آشيان دارم
آه خورشيد دلم
به جوار تو منم
ازتو گيرم بنيان
من به تكرار شب وروز ترا بيدارم
ما كه در دايره عشق چنين سامانيم ، حيف باشد كه دل سوخته كاشان ببريم .
پيشتر آي
به من باش
بينديش
كه من
آنچناني كه توام خواهي ديد .
از دگر گونه كمالي ديگر
زندگاني اين است
آدميزاده به ناچار كه مي بايد زيست .
حيرت افزاي
فزون كن
كه سرشت دو جهان
در خيال تو در اميخته است .