85/12/09
گيسوان ترا ،
باران ستاره كاشت ،
تا درون ظلمت و تنهائيم ،
يك مرد بي ستاره نباشم .
هر شب هواي ديدن ترا ،
به هوس بازي باد روي گيسوانت سپرده ام .
خورشيد را ،
از آسمان ربوده و نوشيده ام .
غروب عشق را ،
به انتظار لحظه ايي محال افسرده ام ،
من و تو
نخوانده ترين قصه زمان هستيم .
ما در چشم هم نشسته
تا صلابت عشق را ميان پل به هم پيوند دهيم .
ما عاشقان سركشي و عصيان ،
پرچين باغهاي خدا را شكسته ايم .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 15 | لینک
|
