|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
دلم برای بهار تنگ است .
چه غصه ها که به خانه آورده ایم ،
در کنار پله های خانه ،
با گلدانهایی که از ما بیگانه اند .
ما سمت کلمات را نمی دانیم
در خانه ، سکوت تاخیر دارد .
کلمه سنگ می شود .
عشق آسان ،
بی حاصل ،
از روزگارهای دور
آشفته بر جان ما آوار شده است .
این پنجره های بسته ،
در طراوت اذل و ابد می سوزد
اما در سوختن آن گرما نیست .
لیوانهایی که روزی اعتراض می کردیم ،
همرنگ نیست
شکسته اند .
تو هنگامی که لیوانها را شکستی
همه رنگ سفید داشتند .
این است
که من مرده ام
در دورهای دور .
ما که همبستر بودیم
گلهای اقاقیا را در راه بهار دفن کردیم ،
کسی انگار میگوید ،
جهل ما بارانی است که می بارد ،
دلم برای بهار تنگ است .
یگانگی حیات من ،
جاده ایی است که در آب فرو می رود .
من که به دنبال برکه ایی می گشتم
سر انجام ، اسیر آن خلیج شدم ،
که صدای آن را از دور می شنیدم .
بهار کم کم بر من غالب می شود
اما من ، از همه کوها دورم ،
هنوز هم همسایه یک گلدان شمعدانی هستم .
من محتاج یک قایقم
در چشم انداز دریا
تا خوابهای آشفته را با تو تقسیم کنم .
خسته ام ، در خانه ام را بگشای .
من در خانه تنها هستم
اکنون بیش از هزار سال است ،
که گریستن را در باد می دانم
دلم برای بهار تنگ است .