تبليغاتX
رویش - بهار
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

دلم برای بهار تنگ است  .

چه غصه ها که به خانه آورده ایم ،

در کنار پله های خانه ،

با گلدانهایی که از ما بیگانه اند  .

ما سمت کلمات را نمی دانیم

در خانه ، سکوت تاخیر دارد .

کلمه سنگ می شود .

عشق آسان ،

         بی حاصل ،

               از روزگارهای دور

آشفته بر جان ما آوار شده است .

این پنجره های بسته ،

در طراوت اذل و ابد می سوزد

اما در سوختن آن گرما نیست .

لیوانهایی که روزی اعتراض می کردیم ،

                                  همرنگ نیست

شکسته اند .

تو هنگامی که لیوانها را شکستی

همه رنگ سفید داشتند .  

این است

که من مرده ام

در دورهای دور  .

ما که همبستر بودیم

گلهای اقاقیا را در راه بهار دفن کردیم  ،

کسی انگار میگوید ،  

جهل ما بارانی است که می بارد ،

دلم برای بهار تنگ است .

                یگانگی حیات من  ،

جاده ایی است که در آب فرو می رود .

من که به دنبال برکه ایی می گشتم

سر انجام ، اسیر آن خلیج شدم ،

              که صدای آن را از دور می شنیدم .

بهار کم کم بر من غالب می شود

             اما من ، از همه کوها  دورم ،  

هنوز هم همسایه یک گلدان شمعدانی هستم .

من محتاج یک قایقم

در چشم انداز  دریا

تا خوابهای آشفته را با تو تقسیم کنم .

خسته ام ، در خانه ام را بگشای  .

من در خانه تنها هستم

اکنون بیش از هزار سال است ،

که گریستن را در باد می دانم

دلم برای بهار تنگ است  .

+ نوشته شده در  85/12/18ساعت 23  توسط سعید رحیم زاده   |