بانوی من . . .
دستان تو ، لنگریست -
که از همه ستارگان بی نیازم می کند .
نگاه تو
روز گاران دیگریست -
تا به تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم .
آغوش امن تو
گریزگاهیست –
که وقاهت زمین و وسعت آسمان را متهم می کند .
پیشانیت آینه بلند من است .
برای بهار . . .
حال
با قطره میتوانم
از انتهای برگ بیاویزم
در باد
لرزان .
برای سال نو . . .
اگر من همان بودم که می پندارم آن هستم
عالم گلستان بود
اما
عالم گلستان نیست ، لابد
من نه آن هستم .
برای فردا . . .
نان می جستم چندی ،
و چندی نام ،
وحالا علم ،
پس کی ترا بجویم ،
ای عشق .
برای او . . .
بد می بینم
که خود می بینم :
خود می بینم
که بد می بینم .
برای تو . . .
پا یان بودنم
تو
من
عشق .
برای من . . .
چگونه بگویم
دعایم کنید ،
با آنکه نمیدانم
از رستگاریم
چه طمع دارم .
برای خدا . . .
( بودن )
کمال ( باید ) محض است :
بودن اگر نباشد
باید چیست ؟
سال ، نو ، مبارکتان
