86/01/17
زنده ام
ولی
هنوز !
در خیال مبهم دور از دست
آه ، انبوه تر از ابر سپید
با لبی تشنه ازآن بوسه گرم ،
از پس آدمها
باز ناکام تر از زندگیم می میرم .
زنده ام !
برای اینکه لحظه ای فرا رسد ،
لحظه ای که از درون گور سرد
من به خاموشی فکر تو پناهنده شوم
مثل روشنای فکری تازه !
زنده ام ،
به سعی عاشقانه ام
با تن خسته و فانوس دلم
تا به خورشید نگاه تو پناهنده شوم .
از همه روشن تر
تو مرا خواهی برد ؟
به سرانجامی دریای بزرگ !
بسته عشق اگر جسم من است
در دل خاک بکارید مرا .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 1 | لینک
|
