86/02/24
وقتي آفتاب
با دلم
همنشين مي شود
از نگاه باراني ام
انديشه سبز مي رويد .
×××
گفتي كه خاك را باروركنم !
مهرتو دردل كاشتم
بار از تو برآوردم
ريشه در خود ساختم .
×××
براي ديدن تو
رخصت از كه بخواهم
تو كه در دل مني
امان از چه بخواهم ؟
×××
شمع اگر نگريد
پروانه اگرنسوزد
كجا شود اشكار
دودمان طبيعت .
گفتي اگر بگريم
گفتم اگر بسوزي
افتاب همنشين من
باران براي تو ببارد .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 16 | لینک
