86/02/25
من
نه دیگران
که خودم را
نمی شناسم .
با آن که عمری ست
خیره به خود نگاه می کنم
در آئینه جز عکس خود نمی بینم .
اوهام کور
پوچی
هراس
در خلاء
گم شده ام .
تلخ
از آن سبب
فرو میروم
آنسوی ابرها
مانند آسمان
خالی
گریان
بر این درخت
هستی
که گم شده ام
هر برگ برکه ای
آکنده از تلالوء خورشید
کاجی
بر شاخه های باد
سبزی سروده ای
به برکه
سروی که نمی بینم .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
