من خدا را ديدم .
باورم شد كه خدا ، رنگ احساس من است .
پشت دروازه قلبم مهربان ايستاده .
ميزند هردم كه بگشايم دلم .
و چه زيبا پركشيد پروانه
…!باورم شد كه خدا رنگ افسون گل است .
وخدا ، ضربان دل ما و منو توست .
باورم هست كه مي بخشد مرا .
باورم هست كه او، ميشكوفد با شقايق،
زنده ميگردد شقايق با خدا .
من خدا را شبنمي نشسته بر گل ، پاك و ساده
در همه وسعت دريا ، من خدا را ديدم .
من خدا را روي يك كاغذ خطي ، زيبا
سطر اول مينوشتم : بسم الله
من خدا را زير پلك كودكي
مثل يك بلور اشك
روي گونه هاي تر ، لمس كردم .
من خدا را ديدم .
او در اغوش يتيمي مهربان خوابيده بود.
من خدا را در نيايشهاي يك مادر شنيدم .
عشق باد روزي كه من
آن خدا را از گلاب مادرم ، بوييدم .
من خدا را هم چشيدم از لب معشوقه ام .
ترد وشيرين سرخ وزيبا ،
اه من ، يك گناه زشت كردم ؟
من شرابي سركشيدم ؟
توبه كردم اي خدا !
هر چه بي تو بودم اما با تو كردم توبه كردم .
آه من هر روز ميشورم دلم را .
