در فضای جمجمه
خاطره ای گریز پا
از تصور نورانی دوچشمم
به دالان سیاه
پناه می آورد
در آ رامش غفلت بار
روی پرده ای از پلکهایم
تصویر زنی بود که در رویا هایم زندگی می کرد .
پنجره ای برای پرواز گشوده شد
تا چشم انداز روشن اینه ها را بنگرم
دستی برای نوازش
دستی برای تمام دستها
آغوشی گرم برای زندگی
درهلهله دلنشین ترانه ها
اما
پیش از انکه پلکهایم بر خیزد
حقیقت تاریک در چشم من فرو رفت
در پس پلکهای بسته حتی
مفهوم دریچه سعادت
( ...
...
... )
حال
بیم دارم
نجواهای سوگناک دلم
مانند امتداد لاجرم سر نوشت
به سکوت کشدا ردرتالاب ذهنم مبدل شود .
آری
حقیقت ساده است
چنان که سوختن
برای پروانه
افسوس که من
در حسرت سیب کال
دندان فرو مانده ام !
اما، در پرچین چشمانم
ابدیتی است
که زنگوله های شعر و زندگی را در هم آمیخته است .
