|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
تنهايي گاه گلوگاه زندگي را ميفشارد ومي گويد ، تنهايي همين ! بي هيچ گفتگويي واژه ها صبور نيستند و قلم كنجكاو خط ميزند ثانيه ها را و شايد پرسشي سخت ، كجايي اكنون سعيد!! كجايي ؟؟ كلام مي ايد بي قافيه
آه از من از يك عمر.
در ميان ديوارها .
هوا ساكت
هوا راكد
چقدر من خالي مانده ام .
تنها تو
مثل يك خيال ،
در اين اطراف مي گردي .
تشنه رويا هايم ،
چشمانت را مي نوشم .
ارزو به ارزو ،
عشق مينوشم ،
اشك به اشك فرو مينشانم .
5/8/84 شبي خسته . . . . . سعيد اشعيا ء س2