من ، اقیانوس وارونه ای دارم که نیمه شبها ، بن بست بلاتکلیفی هایم را با یک مشت دریا به آسمانش پناه می برم ، هرچند زمان حوصله فهمیدنش را نداشته باشد ...
همه دردهایم را خلاصه می کنم در یک درد ، دردی که نام ندارد . . . با وظیفه سنگینی به نام هیچ که هیچ از پوچی صمیمانه تر است .
تصور می کنم من در این خاک هیچ هستم با انسانیت بر باد رفته ای که بر خاک لنگر انداخته است
واقعا که خاک بر سر خاک .
باز میگردم تا بارش ابرها از سرم بگذرد و مبهمی که بر دلم انباشته است یکباره منفجر شود .
متنفرم . . .
تا سر حد جنون . . .
از مرگ هم ، نه . . .
از موازات دیدن ها . . .
که خستگی را از دوشمان بر نمی دارد ،
انگار لذت ما آدمها در این است که از هیچ چیز لذت نبریم .
دریغ
دنیایی لبریز از خدا
اما دلها از پنجره خالیست
طلسم ما آدمها سر سبز در بیابان زندگی گرفتار است ، ومن زنجیر های واقعیت را در اقیانوس وارونه خود ، سنگین تر از پیش باز می یابم .
ناتوان عبور می کنم از عمر
و می اندیشم
روح من گرسنه است ،