تبليغاتX
رویش - مقدمه
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

من ، اقیانوس وارونه ای دارم که نیمه شبها ، بن بست بلاتکلیفی هایم را با یک مشت دریا به آسمانش پناه می برم ، هرچند زمان حوصله فهمیدنش را نداشته باشد ...

همه دردهایم را خلاصه می کنم در یک درد ، دردی که نام ندارد . . . با وظیفه سنگینی به نام هیچ که هیچ از پوچی صمیمانه تر است .

تصور می کنم من در این خاک هیچ هستم  با انسانیت بر باد رفته ای که بر خاک لنگر انداخته است 

واقعا که خاک بر سر خاک  .

باز میگردم تا بارش ابرها از سرم بگذرد و مبهمی که بر دلم انباشته است یکباره منفجر شود .

متنفرم . . .

تا سر حد جنون . . .

از مرگ هم ، نه . . .

از موازات دیدن ها . . .

که خستگی را از دوشمان بر نمی دارد ،

انگار لذت ما آدمها در این است که از هیچ چیز لذت نبریم .

دریغ

دنیایی لبریز از خدا

اما دلها از پنجره خالیست

طلسم ما آدمها سر سبز در بیابان زندگی گرفتار است ، ومن زنجیر های واقعیت را در اقیانوس وارونه خود ، سنگین تر از پیش باز می یابم  .

ناتوان عبور می کنم از عمر

و می اندیشم 

روح من گرسنه است ،

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک