86/10/28
چـرا دوبـاره نـمي آيي ، در اين قبـيله به مهـماني
نبودنـت چه غم انگيز است در اين هواي زمستاني
اگر چه كلبه ي ويراني ست دلـم در اين همه آبادي
ولـي به ياد تو آباد اسـت به رغم ايـن همه ويـراني
خـيال روي تو را ديـدن ، هواي با تو سـفر كـردن
مـرا دوبـاره مهـيا كـرد بـراي روزغـزلـخـوانـي
تـو رفـته اي ونمي دانـي دلـم چه غـم انگـيز است
هواي تنـگ دلـم ابريسـت در اين سواحـل بارانـي
خيـال آمـدنت اي دوسـت ، چه با شكوه واهورايي
دلم به شور و غوغایی ، دچار يك غم پنهاني ست
در انتـظار صداي تـو ، تمام پنجـره ها بـاز است
چـرا دوباره نمي آيـي در ايـن قبـيله بـه مهـمانـي
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 23 | لینک
|