اين شعر كه به تازگي سروده شده است ، حاكي از خشم دل و تنگي نا مردمي هاست . . . كمي رنج آور و شايد باعث برخي رنجش ،لازم دانستم قسمتهايي از شعر را در اين پست نياورم و شايد فرصتي بعد .
اما به هر روي بابت اين مطلب از شما عزيزانم و مهربانم پوزش مي خواهم تويي كه زيبا و لطيف شرافت انساني را درك ميكني ، بدان كه ، اين آواز در زنجير اسيران است .
و انسانها
شما را . . .
شما هايي كه ديگر نام پسوندي ، حماقت بر لبت خواندي
شما مردان ، كه در انديشه هاي َپست پنهاني
شما زنها كه انسانيد ، و حوا نام را پسوند ديگر نامه ايي داديد
شما هايي كه نرخ لاله هاي سرخ در بازارتان ارزانتر از خار است
شما را . . .
و هر كس را كه دستش را به خون ُگل بيالايد
شگفتم من شما ها را چرا انسان مي نامند
و صد افسوس . . .
تمام شهر را گشتم ، سكوتي بود و آنگه ناله ايي در باد
تو گويي قطره آبي گشته انسانها به قعر چاه از اندوه پنهانند
و با اين بيشماران پست آدمها ، جهان سردابه گون سرد است
چگونه گويم اينك راز
كنار هم نشسته ! !
جانشان را در پناهي جسته انگل وار مي لولند
. . . . . . .
. . . . . . .
. . . . . . .
دروني سرد و افسرده پناهي هم نمي يابيد
.................
حرامم باد ، اگر با اين خراب آباد همشهري دمي لب تازه مي كردم
حرامم باد .