87/02/11
انتظار در روز مرگي هايم
نه پاياني مي پذيرد
نه آغازي مي شناسد
در پهنه وسيع دلتنگي ام
دستها بر صليب منتظرم مي گذرند
و روح تبخير شده ام
بر گونه هايم آب مي شود
با ساقه هاي ياس در حلقه هاي حادثه
ماه از سمت دلشوره ها به يك اتفاق ساده مي رسد
آسمان درسنگيني تنهايي پير مي شود
و كفشهايي كه مسافت جاده را درو مي كنند
خطابه سرسبز عرياني را مي خشكاند
من براي هميشه
آرزو هايم در حفره هاي حنجره ام باقي خواهد ماند
تاحرفهايي كه در چشمانم خواهد روئيد
با سكوت فرياد بزند .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
|
