مهربان دوستان عزيز، دستانتان چنان گرم بر شانه هايم حس ميكنم كه روحم پرواز ملكوتي با شما را درك ميكند . دوستتان دارم زيرا كه پاسدار حرمت انسان هستيد و محبت خدا . اينك صليبي بر دوش ميكشم . گمان كه كوهي بيابم به عظمت جلجتا تا از فراز آن شكوهي را بر ذات انسان ناظر باشم . متن شعري از دفتر اصلي خود برگزيدم نثار همه مهرباني هاي شما چيزي جز اين ندارم تبسمي از سر مهر و حسي از سر ارامش . . . .
ايستاده به دروازه عشق
چون نياز كودكي از مادر
دستها مي كوبد
ليلي از روح جداست
تن جدا از مجنون
بسته دروازه عشق
عشقها ختم شده
پاي ديوار بلند
همه كس سنگ شده
گشته اشوب چنين
بي صدا مينالم
و ندايي از درون ميگويد
دل خود را بسته ايي
شاهراه عشق را مي طلبي
پشت اين دروازه
خانه زيباييست
صا حب اين خانه
فرق دارد با نياز منو تو
گر دلت باز كني
هيچ راهت بسته نيست
آه شايد عشق كوبد سينه تنگ ترا
دستها مي افتد
باز ميگويد ندا
تو چرا خود نيستي
دهم مهر 1384 ندا [ رويش ]
