87/07/08
من
بار خالي آرزو هايم را
بر دوش گرفته ام
با چمداني كه سهم آفتابگردان ها را
پياله يي از باران دارم
و در بيكرانگي شب
كه رو به دريچه ايي تاريك است
با زبان بي زباني محال
در آميخته ام .
گويا يي كه
بخت سياهم را
چونان رخت سفيد مرگ
در قاب دار و درخت
آويخته ام .
من هنوز
راز آتش را
از ياد نبرده ام
بغضم را فرو مي برم
تا تو چراغي بيفروزي
و مرا
به صميميت نوراني خويش
دمي
روشن
كني .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 23 | لینک
|
