|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
كم كم سقوط مي كنم
از نردبان اميد ها و آرزو هايم
از لحظه لحظه هاي اميد
پله به پله
در هم مي شكنم
وبر بال درد
بي ثبات و متزلزل
درژرفاي دل افسرده روياهايم غرق مي شوم
دريغ ! دريغ !
كه سوز سينه
در بند بند خطوط شب
نخوانده مانده است
و لهجه هاي گنگ هراسناك زندگي
در خطبه هاي مكرر درد
جاده هاي نا امن زندگي را وارونه پيموده است
چه بگويم !!
تاولهاي بزرگ دلم
ترك بر داشته اند
ديگر حتي
ذوق سرودن يك ترانه
در من نمانده است
آه . . .
دوجرعه عشق
و يك ميكده
مست مست مي خواهم
با دستهايي كه از ته مرداب
رو بسوي ارزو ها روئيده اند