|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
دوستان . . .
یک تکه چمن به من قرض دهید
تا بلوغ مردنم را ٰ بروی آن جشن بگیرم
بروی بوم خالی خیال
دلم گرفته از این آسمان
از این همه کبوتر بی پرواز
از این همه سکوت بی معنی
دلم گرفته از این سقف سفید گچ کاری
دلم هوای آغوش آسمان می خواهد
سکوت هیبت غم را درون مرگ می خواهد
به بال درد از این همه تنهایی
دریچه ایی در انتهای خیال می خواهد
--------------------------------------------------------------------
توضیح مختصری در مورد شعر اغما
زندگی واقعیتی است انکار ناپذیر و شاید در جبر خود یک نعمت تا همیشه از شانس این زندگی سرشار ماند و زیست اما برای درک مقطع حسی که داشتم اشاره به لوگوی وبلاگم دارم که مایل هستم آن را در اینجا بیاورم تا خلط شعر از بیان اینکه افسردگی و خواستن مرگ در من زیاد شده را پاسخ دهم ( حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند)
(گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد .) اینک این انرژی برای زندگی و عشق با مهر دوباره او در من فزونترشد و آشکار تر و خوشحالم که سرشار تر و روانتر هجم لذت از زندگی را حس میکنم . تاریخ ۸/۱۱/۸۸