|
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی
|
قصه رنج مرا
در همه كرانه ها
با همه پرندگان بي قفس
اي ستاره
اي سپيده
باز گو .
با همه شادي حسي كه مراست
سوي روييدن و بالا رفتن
خار غم در جگرم مي شكند .
عزيزانم شايد كوتاه نوشتن هم عادت من نيست ، اصلا نثر نوشتن را توان ندارم . اما نميدانم امروز چرا دستانم پي واژه نثر بود ، گفتگويي صادقانه ويا برادرانه ، مانند مستي از نيمه پر گيلاسي كه هنوز در روان وجود ادمي خوب جاي نگرفته ، و بين ماندن و نوشيدنش گفتاري را بهانه بگردي من نيز مانده ام ، اعترافي كه از پشت دخمه زنداني پدر روحانيم زبانم را به صداقت وامي دارد . شايد كه حسي عجيب دارم حسي كه مي گويد به هيچ چيز احتياج ندارم . همه چيز در زندگي دارم ولي همه انچه هست هيچ است و انچه ميدان به من بخشيده محبت و ارامشي است كه از خداوند التماس كرده ام ، اينك ميتوانم روانترين پرواز را در درون هستي حقيقت خودم بال بگيرم . اينك تنها در وجودم و ايمان به واقعيت عشقي كه در تمام تار پودم نهفته است ارزو ميكنم ، همه عزيزانم را برادرانم را خواهرانم را دوستاني كه در همين وبلاگ و يا آناني كه به هر شكلي محبت را از هم دريغ ندارند خداوند آرامشي ابدي بخشد . ارامشي كه وجودشان ظرف تحمل رنج و اندوه را پذ يرا باشد و چنان سرشار شوند كه محبت را نه التماس كنند كه خود دستان محبت خداوند شوند .
آمين