85/01/11
از سنگيني ذره ايي اميد
بند دلش گسست
با پاي بلند بلوغ
در اوج غم انگيز عصيان
خواست از تاريكي بگذرد .
زمان را ورق زد
يك به يك ، سياه و سفيد
كجاست !
چه كسي را گم كرده است .
خالي از همه
خالي از خبر
خالي از آب
باور كرد
تاريكي تنهائي است .
تنهائي مرگ است .
نا گاه در ذلالي خويش فرو ريخت
ميتوان در روشنايي مهتاب شعله ور شد !
چهل سالگي كه چيزي نيست
در هشتاد سالگي هم ميتوان عشق ورزيد
در چنين شب مهتابي
ميتوان راه رفت
رفت . . . .
بر زمين افتاد
ذوب شد
و هيچ !
ميتوان دوباره به دنيا آمد
در روشنايي مهتاب . . . .
در همسايگي خدا .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 12 | لینک
|
