تبليغاتX
رویش - در همسایگی خدا
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

از سنگيني ذره ايي اميد

بند دلش گسست

با پاي بلند بلوغ

در اوج غم انگيز عصيان

خواست از تاريكي بگذرد .

زمان را ورق زد

يك به يك ، سياه و سفيد

كجاست !

چه كسي را گم كرده است .

خالي از همه

خالي از خبر

خالي از آب

باور كرد

تاريكي تنهائي است .

تنهائي مرگ است .

نا گاه در ذلالي خويش فرو ريخت

ميتوان در روشنايي مهتاب شعله ور شد !

چهل سالگي كه چيزي نيست

در هشتاد سالگي هم ميتوان عشق ورزيد

در چنين شب مهتابي

ميتوان راه رفت

رفت . . . .

بر زمين افتاد

ذوب شد

و هيچ !

ميتوان دوباره به دنيا آمد

در روشنايي مهتاب . . . .

در همسايگي خدا .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 12 | لینک  |